تبليغاتX
سرمقاله وبلاگ

سرمقاله

 

اطاقي كوچك

ديوارهاي بلند

نور چراغ كه مي بخشد رنگ به نوشته هايم

ميز كوچك كه هست زندانباني بي رحم

ومن كه اسيرم در جهل :

من هنوز ندانم راز گل سرخ كه به همه دوري از برگ وبن

با همه خشكي واسيري در گلدون

 باز به ياد مي آورد مهر را

مي نشاند نمي از باران اشك را.

من هنوز ندانم راز اين كاغذها كه نگه مي دارندخاطرات ما را

خود خا طره اند

يادي از رقص برگ وشاخه اند                                                                            

                                                                                         تابستان ۷۶                     

نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 18:3 توسط بهار| |

دلتنگیم را ببخش

باز ساغر آزادی را نوشیدم

چشمم را به واقعیت بستم وغرق در خاطره

تو را به یاد آوردم

نفرین بر من

نفرین بر دل دیوانه من

نفرین بر دلتنگیم

 

 

                                                                                              9/3/1389

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 0:10 توسط بهار| |

 

کوچه ام را می بینم:

کوچه ام سرشار از خواهش یک معتاد

از نشان یک تیغه

از نگاه هرز یک انسان!

از نگاه شرم و یک خواهش

کوچه ام از ترس من سرشار.

 

کوچه ام خالی است:

از صدای پای آبی

که بی منت می رفت تا هیاهوی سبز یک خواهش

کوچه ام چه بی معناست

کوچه ام چه بی رویاست

و چه خالی از افسون نگاهی ممتد

 از افسون نگاهی که مرا عاشق می کرد

کوچه ام خالی از حجم یک مفهوم

کوچه ام خالی از فهم یک ...

 

 

                                                                                                   اصفهان

                                                                                                   8/7/1387

نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 23:42 توسط بهار| |

 

 

تك درخت بيد مجنون

تك درخت بيد درامان از دست سازه هاي انسان

تك درختي كه گرفتار ذهن من است

و او را هيچ راه رهايي نيست از من، مگر سكوت جانم.

بي برگ وبا برگ بارها برنظاره او نشسته ام. هر زمان زيبا يافتمش

آري از من درامان نخواهي ماند مگرآن هنگام كه  مرا خالي از رقص قلبم، تهي از بازي ذهنم، و خالي از مهر بي پايانم بي يابي

 

 

                                                                                                   اصفهان

                                                                                                                 تابستان ۸۶

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 9:59 توسط بهار| |

 

 

" مي توان مثل باد بود هيچ مانعي وجود ندارد مگر خود انسان "*

فارغ از هرگونه تعلق ودلبستگي به همه جا مي رود، كوچكترين اشياء را تکان مي دهد.

قاصدك وقتي زيباست كه در پناه باد است

شاليزار وگندمزار وقتي به ياد ماندني اند كه باد بر آنان مرور ميكند

"هامي" كوچك من وقتي خوشحال است كه باد، بادبادكش را با خود به آسمانها ميبرد

دريا وقتي زیباست كه موج دارد

 

مي توان مثل باد به هر جا و به هر خانه، به هر درخت، خشک یا سبز سر زد.

مي توان باد بود وآزاد

چه بسيار چيزها را كه مي ربايد اما در نهايت هيچ براي خود نگه نمي دارد،

گاه درخت تنومندي كه ريشه هايش در گذشت زمان در خاك دوانيده را به

 حركت وجنبش در مي آورد و زماني ديگر با وزش ملايم خود پرنده ايي كوچك را ياور است

مي توان مثل باد بود: آرام چون رقص يك برگ بر فضاي بينهايت

مي توان مبارز بود وبيدار چون امواج خروشان بر درياي حیات

 

مي توان مثل باد سفر كرد :

به گذشته رفت و تاريخ را به ياد آورد

به حال آمد وگذشتهء فردا را نگاه كرد

به فردا نگاه كرد، فردايي كه نتيجه وزيدن آرام و يا طوفاني خروشان است فردايي كه نتيجه فكر وعمل من است اما زندگي وسهم ديگران است

"مي توان مثل باد بود هيچ مانعي وجود ندارد مگر خود انسان "                

 

                                                                                                             اصفهان

                                                                                                                          پائیز ۸۵

 

 

 

 


* پائولو کویلو

نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 20:10 توسط بهار| |

آري بهار همين است

گاهی باران

كمانچه‌ي رنگين‌اش را بر‌مي‌دارد

براي آفتاب مي‌زند

و آفتاب

دامن‌اش را جمع مي‌كند

با زانوان لخت‌اش

به رقص مي‌آيد

گاهی درخت چنان سبز مي‌شود

كه تو بي‌خود از خود پرواز مي‌كني

گاهي اما

چنان آشفته

كه تو چون برگي مي‌چرخي و

فرومي‌افتي

گاهي فاخته سراغ از چيزي مي‌گيرد

كه هرگز نبوده

هرگز نخواهد بود

گاهی اما

زير تاقيِ ايمن ايواني

با سكوت‌اش چنان از چيزي نگهباني مي‌كند

كه انگار

همه

همان بوده‌است

گاهي ستاره‌اي

از دور

به چشمكي

برايت

شادي كوچكي مي‌فرستد و

گاه

ماه

مي‌گيرد

گاهي انگار در نسيمي

هرچه از دست مي‌رود

گاهي انگار در سايه‌اي

هرچه‌اي مي‌ماند

بر تكه‌ي خرد زميني

گاهي ...

آري بهار همين است

كه مي‌بيني

 

 شهاب مقربین

نوشته شده در پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 9:35 توسط بهار| |

درخت و دختر

آن روزهمۀ مردم دنيا ديدند كه كلاغ‌ها دارند فرار می‌كنند. آنها از روی پشت‌بام و درخت‌ها می‌پريدند و دنبال هم پر می‌زدند. آنها آن روز راز بزرگ خانواده ما را فهميده بودند.

مامان و مامان‌بزرگ با شاخه‌های كنده شده درخت سيب افتادند دنبال كلاغ‌ها. سال‌ها بود كه همه اهالی شهر می‌دانستند كه آن انتها خانه‌ای هست و آن خانه سال‌هایسال است كه سه عضو دارد؛ يك مامان‌بزرگ، يك مامان و يك دختر.

صدای قارقار كلاغ‌ها دنيا را گرفته بود. آنها داشتند راز بزرگی را فرياد می‌زدندو ما سه نفر می‌ترسيديم. آنها تنها سيب دنيا را دزديده بودند.

جايی كه خانه ما بود، از شهرها و جمعيت‌ها خيلی‌خيلی دور بود و در آن خانه تنهادرخت سيب دنيا وجود داشت. آن درخت هر بيست سال يك سيب مي‌داد ؛ حالا كلاغ‌ها،كلاغ‌هايی كه سال‌ها لابه‌لای شاخه‌ها قايم شده بودند، خيلی راحت سيب را برده بودندو ما نبايد می‌گذاشتيم آن سيب ديده شود. ما به همه گفته بوديم كه درخت سيب خانه ماخشك شده است. مامان‌بزرگ می‌گفت: ما موظفيم هميشه از درخت نگهداری كنيم و من هم بی‌دليلپذيرفته بودم.

صبح‌ها مي‌رفتم مدرسه و عصرها چند ساعت مراقب درخت بودم ، به كسی نمي‌گفتم كه درخت سيب ما همچنان سبز است. خيلی‌ها هم فراموش كرده بودند كه روزی چيزی به نام درخت سيب وجود داشته است.

پانزده سال اول نمي‌دانستم كه اين كارها يعنی چه. حتي بعد از يكی دو بار كنجكاوی كه: مامان چرا من بابا ندارم و بابابزرگ كجاست؟ قانع شده بودم زندگی ما همين‌طور است. اما بعد فهميدم كه سال‌های زيادی است كه در خانه ما هميشه يك مامان‌بزرگ، يك مامان و يك دختر زندگی می‌كنند و هر بار فراموش می‌كنند كه چه روند عجيبی دارد زندگی ما!

خانه ما خيلی دور افتاده بود؛ جايی كه ديده نشويم. جايی كه حرف‌های مردم رانشنويم. زندگیمان خيلی‌خيلی معمولی بود.

مامان سيب‌های شمعی درست می‌كرد؛ مامان‌بزرگ شال‌هايی می‌بافت كه رويشان سيب داشت. مامان آنها را می‌برد شهر و می‌فروخت. ما شبيه ديگران هرشب دور هم غذا می‌خورديم؛ بعضی روزها برای گردش راه می‌افتاديم اينور و آن‌ور و مامان مثل همه مامان‌ها درس و مشق من را بررسی می‌كرد.

آن موقع‌ها هميشه در رويا بودم، بيشتر وقت‌ها كه زير درخت سيب دراز می كشيدم، به دنيای بزرگتری كه توی كتاب‌هايمان بود فكر می‌كردم.مامان نمی‌گذاشت با كسی دوستی كنم.

مي‌گفت: «اين رسم خانوادگی ماست»، من هم تا بیست سالگی با هيچ كسی دوست نبودم.
او آرام آرام به من قبولاند كه وقتي بیست ساله شوم بايد رابطهمان با مردم شهر شمالی قطع شود و برويم در شهر جنوبی شال و شمع بفروشيم تا فراموش شويم.

من ابلهانه به او نگاه می‌كردم ، قادر نبودم بفهمم كه چرا زندگی‌‌ام با زندگی ديگران فرق دارد.

گهگاهی با خودم فكر می كردم كه چرا عاشق نمی‌شوم و مامان‌بزرگ می‌گفت: «اين رسم خانواده ماست.»

***

بالاخره آن روز بد رسيد. پانزده سالگی در خانواده ما يعنی سن عاقل بودن. ديگر می‌شد كه من همه چيز را بدانم. مامان رو به من كرد و گفت: «درخت پنج سال ديگر سيب می‌دهد.»

ديگر از پرسيدن اين كه چرا هر بیست سال و چرا يك سيب؟ خسته شده بودم. در واقع زيادفكر نمی‌كردم؛ بيشتر دنبال اين بودم كه بنشينم و در كتاب‌هايم غرق شوم.

گاهی در اين فكر بودم كه بعدها چه كاره شوم؟ شال ببافم يا شمع بسازم؟ اصلاًمی‌شود سفر كنم برای پيدا كردن دنيای متفاوتم؟و آن روز مامان گفت، مامان‌بزرگ هم بود. آنها نشستند و راز بزرگ زندگی‌مان راگفتند و خوب می‌دانستند كه من پنج سال وقت دارم كه با خودم كنار بيايم.

***

ما با كلاغ‌ها كنار آمده بوديم. در واقع می‌شود گفت آنها تنها دوست‌های من محسوب مي‌شدند. از صبح تا شب لای درخت‌ها قايم می‌شدند و با چشم‌های براقشان غرق رفتارعجيب ما می‌شدند.

ما مواظب باد و بوران و ملخ و شته بوديم و مواظب آنها. ما درخت سيب را عين بچه‌مان نگهداری می‌كرديم. من هم ساعت‌های خلوتم را می‌نشستم و به آنها نگاهمی‌كردم. توی خيالم آنها تنها نجات‌دهندگان من بودند. يك بار آرزو كردم كه می‌توانستم به آنها چيزهای براق و طلايی ببخشم به اين شرط كه جمع شوند و مرا باخودشان ببرند. مي‌خواستم توی يكی از شال‌های مادربزرگ بنشينم و از آنها بخواهم چنگول‌هايشان را بيندازند توی درزها و من را بدزدند.

پانزده سال اول حتی صدايشان می‌كردم و لای درخت‌ها اين چيزها را به آنهامی‌گفتم. از مامان می‌پرسيدم: «كلاغ‌ها حرف آدم را می‌فهمند؟» او گمان می‌كرد اينطورنيست.

اما آن روز، درست در جشن تولد پانزده سالگی‌ام يكی از آنها، نزديك ما، كنار درخت سيبهمه‌چيز را شنيد. قسم می‌خورم كه آنها پنج سال تمام راز ما را دهان به دهان كردند وبه انتظار نشستند.

من آن روز اين اتفاق را نفهميدم و آنها همچنان برايم دوستانی ماندند كه لابه‌لای درخت‌ها برايشان حرف می‌زدم. ما آن روز كيك خورديم. مامان من را در آغوش كشيد و راز را گفت. من دربیست سالگی‌ام دنبال كلاغ‌ها می دويدم كه بدانم سيب به منقار كدامشان است؟

آن قدر زياد بودند كه نمي‌شد همۀ آنها را ديد. همه دربارۀ كلاغ‌ها حرف مي‌زدند وما ترسيده بوديم. دعا دعا كرديم كه هيچ‌كس سيب را نبيند. از تصور اين كه كلاغ‌ها سيب را خورده‌اند مورمورمان شد و ساعت‌ها گريه كرديم. آن روز غمگين‌ترين روز زندگی‌‌ام بود؛ شايد غمگين‌تر از روز تولدپانزده سالگی‌ام.

هراس‌های ما هيچ فايده‌ای نداشت. همۀ كلاغ‌ها رفتند. ما تا چند روز احتمالات رابررسی كرديم. اينكه شايد سيب در دريا بيفتد و يا شايد سيب را خورده باشند و اينكه شايد آدم‌ها سيب را ببينند و بيايند سر وقتمان.

حالا هر سه تايمان كار می‌كرديم. من سيب نقاشی می‌كردم و تابلوهايم رامی‌فروختم. ما به شهر شمالی می‌رفتيم، چون ديگر لازم نبود چيزی را پنهان كنيم . منبرای بیست سال آينده‌ام برنامه‌ريزی كردم. ما بايد از درخت محافظت می‌كرديم. ما دورتا دور آن را سيم خاردار كشيديم.

مدرسه كه می‌رفتم توی كتاب‌هايمان خوانده بودم كه آدم‌ها درخت‌های سيب را طردكرده‌اند و پس از آن بوده كه درخت‌های سيب دنيا را طرد كرده‌اند و حالا تنها يكدرخت سيب باقی مانده است.

مامان‌بزرگ می گفت: «نمی‌دانم از كی و چهطور نگهداری از درخت به خانواده ما واگذار شده است.»

در واقع افسانه‌ها حاكي از آن بودند كه در مقطعي از زمان، آدم‌ها، ميوه‌های ديگررا به سيب ترجيح داده‌اند و درخت‌ها آن قدر سنگين شده‌اند كه شاخه‌هايشان شكسته وسيب ها پلاسيده و گنديده شده‌اند. اين بوده كه يك شب تمام درخت‌های سيب خشك شده‌اند و پس از آن مزه سيب فراموش شده است. آن روزها من، مامان و مامان‌بزرگ داشتيم با كارهايمان خاطرات سيب را زنده نگه می‌داشتيم.

 نقاشي‌هايم خوب می‌فروختند، حتي كتابی نوشتم در بارۀ سيب و اين شد كه باز مردم يادشان آمد كه مدت‌هاست نمی‌دانند سيب چه مزه ای دارد!

ديگر از آن حس‌های قديمی خلاص شده بودم. چيزهايی می‌دانستم كه نمی‌شد گفت بهخاطرشان كشف دنيا را فراموش كرده بودم. كلاغ‌ها به خاطر كوچ دسته‌جمعی‌‌شان آنقدر بد شده بودند كه همه، هميشه از آنها به بدی ياد می‌كردند. هيچ‌كس آنها را دوست نداشت. اما من انگار بين آنها و خودم چيزهای مشتركي را كشف كرده بودم. آنها بازآمدند و ما آنها را بخشيده بوديم، اما ديگر كمين كردن فايده‌ای نداشت با آن همه سيم خاردار.

يك روز كه تقويم را ورق زدم، ديدم كه به چهل سالگی نزديك شده‌ام و مامان شصت ساله ومامان‌بزرگ هشتاد ساله است. هر سه‌تايمان رفتيم زير درخت ايستاديم. سيب كه افتاد مامان‌بزرگ آرام‌آرام تحليل رفت.

من و مامان او را همراه با سيب خاك كرديم و منتظر نشستيم تا دختری از زمين برويد. دختر كه روييد مامان آن را بغل كرد و من را تنها گذاشت. او خوب می‌دانست كه قراراست ساعت‌ها گريه كنم.

مامان گفته بود. مامان در جشن تولد پانزده سالگی ام گفته بود كه من يك سيب هستم. كه همه ما سيب هستيم و وقتي از درخت می افتيم شبيه آدم‌ها و نگهبان درخت می‌شويم.

 

                                                                                                    تهمینه حدادی

 

        تحلیل داستان 

      داستان درخت و دختر نوشته خانم تهمینه حدادی، داستانی عجیب از زندگی دختریست که همراه با مادر و مادربزرگ خود درخانه ایی دور از شلوغی شهر و در انزوا زندگی میکنند. خانه ایی که رازی در خود دارد .راز وجود تنها درخت سیب دنیا. عنوان درخت و دختر در همان ابتدا در ذهن خواننده وجود ارتباط و وابستگی بین درخت و دختر را به خوبی نشان میدهد.داستان در همان ابتدا قالب رمز آمیز بودن خود را بیان میکند:((آن روز همه مردم دنیا دیدند که کلاغ ها دارند فرار میکنند...آنها آن روز راز بزرگ خانواده ما را فهمیده بودند.)) وجود تنها درخت سیب دنیا در آن خانه تنها مورد عجیب این داستان نیست. بیان عدم حظور مردها در آن خانه، بوجود آمدن یک سیب در هر بیست سال در کنار امور واقعی مثل مدرسه رفتن دختر، غذا خوردن و گردش رفتن و.. نیز بر روند عجیب و اسرارآمیز این زندگی می افزاید و درخواننده حس کنجکاوی ایجاد میکند تا برای کشف رازهای زندگی این دختر و دو زن دیگر، داستان را تا انتها بخواند. اما در آنجا که احساس میشود خواننده از مواجه شدن با این همه راز خسته و سردرگم و ناامید است ، کلیدی برای امیدواری به او داده میشود: (( در خانواده ما سن پانزده سالگی یعنی سن عاقل بودن .دیگر میشد که من همه چیز را بدانم. ...آنها نشستند و راز بزرگ زندگیمان را گفتند.))

    گریز های زمانی داستان بین حال و گذشته باعث میشود که خواننده برای درک بهتر داستان و فهمیدن آن تمام حواس و تمرکز خود را متوجه روند داستان کند که در غیر این صورت در بین این زمانها گم خواهد شد.

   نکاتی نیز در متن است که در خواننده سوال ایجاد میکند اما جوابی تا انتها برای آن نیست و شاید عمدی در انتخاب آنها توسط نویسنده وجود دارد: وجود شهر شمالی و جنوبی، اینکه   چرا مادر دختر قبل از فهمیدن راز وجود درخت سیب در خانه انها نمیخواهد که دختر به شهر    شمالی برود؟ اما شهر جنوبی ممنوعیتی ندارد. وجود کلاغها در داستان که نمادی از چه هستند نیز بر عهده ذهن خواننده گذاشته شده است.

اما برای پذیرش راز ، قبل از گفته شدن آن در انتها اشاراتی برای آماده شدن خواننده وجود  دارد((ما مواظب باد و بوران و ملخ و شته بودیم. ما درخت سیب را عین بچهمان نگه داری  میکردیم.)) و به علت وجود آنهاست که وقتی در انتها راز سیب بودن دختر و یا هر یک از آن  زنان گفته میشود خواننده شرایط بهتری را برای قبول این نتیجه دارد.

       داستان درخت و دختر با داشتن رازها ی حل شده و مستور مانده و وجود شباهتها و   اشتراکات بین خواننده و راوی داستان به مانند افسانه ایی میماند که میخواهد در یادها بماند تا   خواننده با خواندن آن چیزهایی را که روزی برایش مهم و ارزشمند بوده است را به دست   فراموشی ندهد .

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 19:46 توسط بهار| |

Design By : TopBlogin